امیرمحمدمامیرمحمدم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

امیر محمد شاهزاده کوچولو

قلب من برای تو ....

همین الان! هر دو دراز کشیدیم . از رو شکمم میای بالا سرتو روی قلبم میگذاری و لبخند میزنی طوری که مرواریدات مشخص میشه. از همان لبخندهایی که پر از آرامش.... از همان هایی که من عاشقش هستم! سرت را روی قلبم میگذاری و لبخند میزنی و آرام میگیری. با دیدن این صحنه من به اوج میروم به خدا می رسم! چقد خوبه که میبینم  آرامشت را از من میگیری جگر گوشه ام. از تپش های قلب من آرام میگیری..... چقد خوبه که من مادر توام و تو هم نفس من! چقد خوبه محبوب من! دوستت دارم پسر پاک و مهربانم    ...
20 دی 1392

زیباترین لبخند

شــــكفتن غنچه لبخند از لبانــت ... مرا تا اوج آســـمان ، تا بيكــــران ها ميبرد . پس ! بخنــــــــد ، تا پرواز كنم .   و امـــــــــا ... دندان هاي بلوري ات ! كه گاهي درد شيريني را به  من  هديه ميدهد . دردي كه لبريز از  عشــــق  است براي من مـــــادر .... تو را بدون دليــــــل دوســــت دارم !     ...
20 دی 1392

دلبری

فرشته آسماني من! اندك زمــاني است از   بهشــــتی  كه نميدانم كجاست آمده اي . آمـــــده اي تا عاشق كني ، دل ببري ... خوب هم از پسش بر آمدي فرشته ! بـــس كه پاک  و معصــــومي ماه من ! اين روزها عجيـــب دلبري ميكني و حضــورت را به رخ ميكشي . به هر چه كه ميخواهي دست پيدا ميكني و از سر و كولمان بالا ميروي ،... يك لحظه غفلت از تو برابر است با برخورد با جسم سختي و صداي گريه ات.   خلاصه كه آرام و قرار نداري وروجك من ! گله اي نيست مــــادر جان . سالم باش و شيطنت كن عمــر مـــادر . اصلا اگر دلت خواست از ديوار راست هم بالا برو،...خودم مراقب ات هستم دلبندم...
20 دی 1392

مادر شدن یعنی .................

مادر شدن یعنی عشق....   عشق یعنی نیمه شب  تو خلوت و تاریکی دو تا چشم نگران بهت زل بزنه و وقتی دید کنارش  هستی و آروم نوازشش میکنی یه لبخند بزنه و بازم بخواب بره..... عشق یعنی وقتی یه غریبه میبینه صورت کوچولوش و زیر گردنت قائم کنه و با دستاش محکم  بغلت کنه و تند تند نفس بکشه.... عشق یعنی وقتی که حاضر شدی بری بیرون ببینتت و دنبالت گریه کنه تا جلوی در چهار دست  و پا خودشو بهت برسونه و پاهات بگیره.... عشق یعنی تو اوح گریه هاش وقتی صدا ش کنی پسرم.پسر  قشنگم.یکی یه دونه ی مامان .  با اشک های رو صورتش بهت لبخند بزنه و دستاش و باز کنه تا بیاد تو آغوشت...... و ...
11 دی 1392

کودکان معصوما

وقتي خداوند در معصوميت كودكان مثل برف زمستاني مي درخشد تو كجايي ؟ واقعا تو كجايي؟ شايد خداوند در هيچ جاي ديگر هستي مثل معصوميت كودكي خودش را اينگونه آشكار نكرده باشد. من گاهي از شدت وضوح خداوند در كودكان پر از هراس مي شوم و دلم شروع به تپيدن مي كند . دلم آنقدر بلند بلند مي تپد كه بهت زده مي دوم تا از لاي انگشتان كودكان خداوند را برگيرم. كجايي ؟ صداي مرا مي شنوي؟ این مطلب رو خیلی اتفاقی تو یه وبلاگ خوندم به نظرم واقعا همینطوره روح خدا رو میشه در دستان و چشمان کودکان دید. وقتی بی آلایش به چشمانت خیره میشوند و بزرگترین تمنایشان بازی است , نخوابیدن است راستی چرا برای نخوابیدن انقدر اصرار دارید؟ ...
2 دی 1392

شعر کودکانه

من یک کتاب دارم  پراز گل وستاره   یک خانه ی عروسک  هزار تا قصه داره   کتاب خوشگل ما قصه میگن برامون      قصه ی مادر بزرگ تو شبهای زمستون   هرکی کتاب می خونه باید اینو بدونه    کتاب براش همیشه یه دوست مهربونه   ...
24 آذر 1392

شعرهای کودکانه برای پسرم

یه روز بابای نی نی    وقتی اومد به خونه          آورد برای نی نی        یه چتر بچه گونه       حالا نی نی به چترش      خیلی علاقه منده گاهی اونو میبوسه     باز میکنه میبنده           گاهی توی حیاطه  میگیره چترو بالا        ولی هنوز یه بارون         نیومده تا حالا هر روز به ابرا میگه     بارون بشین ببارین&...
24 آذر 1392